المپیک معمولاً ویترینِ نهایتِ توان انسانی است؛ سالها تمرین، انضباط و خلاقیت که در چند دقیقه روی یخ یا زمین مسابقه خلاصه میشود. اما امسال یک تصمیم کوچک، توجه بسیاری را از پرشها و چرخشهای نفسگیر به حاشیهای بحثبرانگیز برد: موسیقی هوش مصنوعی در المپیک. استفاده یک زوج رقص یخی از آهنگ تولیدشده با AI شاید خلاف قوانین رسمی نباشد، اما سؤالهای جدی درباره اصالت هنری، حقکپیرایت و آینده رابطه فناوری با فرهنگ عامه را دوباره زنده کرده است.
المپیک معمولاً ویترینِ نهایتِ توان انسانی است؛ سالها تمرین، انضباط و خلاقیت که در چند دقیقه روی یخ یا زمین مسابقه خلاصه میشود. اما امسال یک تصمیم کوچک، توجه بسیاری را از پرشها و چرخشهای نفسگیر به حاشیهای بحثبرانگیز برد: موسیقی هوش مصنوعی در المپیک. استفاده یک زوج رقص یخی از آهنگ تولیدشده با AI شاید خلاف قوانین رسمی نباشد، اما سؤالهای جدی درباره اصالت هنری، حقکپیرایت و آینده رابطه فناوری با فرهنگ عامه را دوباره زنده کرده است.
اتفاق روی یخ: اجرای المپیکی با موسیقی AI و واکنشها
دو رقصنده یخی اهل جمهوری چک، کاترژینا مرازکووا و دنیل مرازک، با اولین حضور المپیکیشان کاری کردند که هر ورزشکاری رؤیایش را دارد: رسیدن به بزرگترین صحنه جهان پس از یک عمر تمرین. با این حال، آنچه در رسانهها بیشتر دستبهدست شد، نه فقط حرکات دشوار و هماهنگی مثالزدنیشان، بلکه این بود که بخش قابلتوجهی از موسیقی برنامه «ریتم دنس» آنها با هوش مصنوعی تولید شده بود.
در میانه اجرا، یکی از گزارشگران شبکه NBC بهطور گذرا اشاره کرد که بخش نخست موسیقی «AI-generated» است؛ اعترافی کوتاه که بهطرز عجیبی از خودِ حرکات شبهفوقانسانی روی یخ هم شوکآورتر به نظر رسید. چرا؟ چون المپیک برای بسیاری نماد «واقعیبودن» است: توان واقعی بدن، تمرین واقعی، فشار واقعی. حالا ورود خروجیِ الگوریتمها به یکی از ارکان احساسی اجرا—یعنی موسیقی—مرزهای این «واقعیبودن» را مبهم میکند و بحث «موسیقی هوش مصنوعی در المپیک» را از یک کنجکاوی ساده به یک جدل فرهنگی تبدیل میکند.

تم دهه ۹۰ و انتخاب عجیب: نصف AC/DC، نصف هوش مصنوعی
رقابت رقص روی یخ معمولاً به دو بخش تقسیم میشود: «ریتم دنس» که باید از یک تم مشخص پیروی کند، و «فری دنس» که آزادی بیشتری دارد. تم فصل جاری، حالوهوای دهه ۱۹۹۰ است: موسیقی، سبکهای رقص و حسوحال آن دوران. برخی زوجها سراغ ادای احترامهای روشن رفتند؛ مثلاً یک زوج بریتانیایی به Spice Girls اشاره کرد و زوج محبوب آمریکایی با مدلی از آثار لنی کراویتز روی یخ رفتند.
اما زوج چکی مسیر دیگری انتخاب کرد: ترکیبی که انگار از دو جهان متفاوت آمده است—بخشی از برنامه با «Thunderstruck» از AC/DC (آهنگی واقعی با خالقان واقعی)، و بخش دیگر با قطعهای که بهعنوان آهنگ AI معرفی شده؛ چیزی شبیه «در سبک Bon Jovi دهه ۹۰». نتیجه؟ برای خیلیها «عجیب»، برای برخی «هوشمندانه»، و برای گروهی دیگر «غمانگیز»؛ چون وقتی از ورزشِ خلاقیت صحبت میکنیم، انتظار داریم انتخابهای هنری هم به اندازه اجرای فنی اصیل باشند. دقیقاً همینجاست که «موسیقی هوش مصنوعی در المپیک» تبدیل به نماد یک کشمکش بزرگتر میشود: آیا خلاقیت یعنی انتخابِ سریعترین و ارزانترین گزینه، یا یعنی ساختن چیزی که امضای انسانی دارد؟
سابقه این جنجال: وقتی AI شبیهسازی میکند و به دام شباهت میافتد
این نخستین بار نبود که این زوج سراغ موسیقی تولیدشده با هوش مصنوعی میرفتند—و مهمتر اینکه نخستین بار هم نبود که انتخابشان نتیجه معکوس بدهد. بر اساس اطلاعات منتشرشده از سوی نهادهای مرتبط با اسکیت رقابتی، موسیقی بخش ریتم آنها در این فصل شامل قطعهای با عنوانی شبیه «One Two by AI (of 90s style Bon Jovi)» بوده است. وبسایت رسمی المپیک نیز استفاده از آهنگ AI را برای بخش ریتم تأیید کرده بود.
در هفتهها و ماههای قبل از المپیک، نسخههایی از این قطعه باعث واکنش منفی شد، چون متن ترانهها بیش از حد «آشنا» به نظر میرسید. نمونههای گزارششده از متنها، شباهتهای قابلتوجهی با ترانههای معروف دهه ۹۰ داشتند—تا حدی که بحث «الهام گرفتن» به «کپیکردن» نزدیک میشد. حتی وقتی بعدها متنها تغییر کرد و جملات دیگری جایگزین شد، باز هم منتقدان گفتند حالوهوای کلمات و حتی جنس صدای خواننده مصنوعی، بیش از اندازه به Bon Jovi شباهت دارد.
این همان نقطهای است که مسئله از «سلیقه» خارج میشود و به قلمرو حقوق و اخلاق وارد میشود: اگر خروجیِ مدل، بهطور آماری محتملترین پاسخ باشد، در موسیقی چه معنایی پیدا میکند؟ یعنی اگر بگویید «در سبک Bon Jovi»، احتمال زیادی وجود دارد که مدل به سمت الگوهای آشنای همان هنرمند برود—گاهی حتی نزدیک به بازتولید عبارتها، قافیهها یا ساختارهایی که ناخودآگاه یادآور اثر اصلی است. و این، دقیقاً سوختِ اصلیِ بحث «موسیقی هوش مصنوعی در المپیک» است: مرز بین سبک، تقلید، و نقض کپیرایت کجاست؟

پشتپرده فناوری: چرا مدلهای مولد در موسیقی مستعد «شباهت خطرناک» هستند
برای درک بهتر ماجرا، باید از زاویه فنی به تولید موسیقی با AI نگاه کنیم. بسیاری از سیستمهای مولد—چه بر پایه مدلهای زبانی بزرگ، چه مدلهای اختصاصی صوتی—با حجم عظیمی از دادههای موسیقی آموزش میبینند. کیفیت خروجی آنها گاهی چشمگیر است، اما یک مسئله ساختاری در این رویکرد وجود دارد: مدلها برای «تولید چیزی که بیشترین احتمال را دارد» بهینه میشوند، نه لزوماً برای «خلق چیزی که از نظر حقوقی و هنری کاملاً مستقل باشد».
در متن و کدنویسی، این ویژگی میتواند مفید باشد؛ چون پاسخِ محتمل معمولاً همان چیزی است که کاربر میخواهد. اما در موسیقی، «محتملترین» پاسخ اغلب نزدیکترین پاسخ به نمونههای مشهور است. اگر به مدل بگویید قطعهای با حسوحال دهه ۹۰ و در سبک یک هنرمند مشخص بساز، مدل احتمالاً همان امضاهای هارمونیک، همان ضربآهنگها و حتی همان کلیشههای زبانی را بازتولید میکند—و همین بازتولید، ممکن است به شباهتی برسد که برای مخاطب «تقریباً نسخه اصلی» جلوه کند.
این وسط، بحث آموزش مدلها نیز مطرح است: بسیاری از کتابخانههای دادهای که برای آموزش چنین سیستمهایی استفاده میشوند، از منظر حقوقی محل مناقشهاند. صنعت موسیقی در سالهای اخیر نسبت به استفاده از آثار دارای کپیرایت برای آموزش هوش مصنوعی حساستر شده و همین حساسیت میتواند روی پذیرش عمومیِ «موسیقی هوش مصنوعی در المپیک» هم سایه بیندازد. وقتی تماشاگر حس کند پشت یک قطعه «مسیر مبهمی از دادههای قرضی» وجود دارد، حتی اگر حرکتهای ورزشکار بینقص باشد، تجربه احساسی اجرا ترک برمیدارد.

از قراردادهای چندمیلیونی تا بحران اصالت: جامعه با «هنرمندِ غیرواقعی» چه میکند؟
در طرف دیگر ماجرا، بازار هم بیکار ننشسته است. بخشی از صنعت موسیقی—حداقل در کوتاهمدت—به ایده «موسیقیدانِ کاملاً واقعی نیست» علاقه نشان داده است. نمونههایی دیده شده که افراد با استفاده از ابزارهای تولید موسیقی، شعر یا متن خود را به قطعات قابل پخش تبدیل کردهاند و حتی با یک هویت هنری جدید وارد بازار شدهاند.
این روند از یک جهت دموکراتیک است: ابزارهای تولید موسیقی میتوانند مانع ورود را پایین بیاورند و به افرادی که دسترسی به استودیو، تنظیمکننده یا گروه موسیقی ندارند، امکان ارائه اثر بدهند. اما از جهت دیگر، خطر استانداردسازیِ سلیقه را بالا میبرد: اگر همه مدلها با دادههای مشابه آموزش ببینند و همه برای «محتملترین» خروجی بهینه شوند، آیا در نهایت به یک صدای یکنواخت و تقلیدی نمیرسیم؟
در چنین فضایی، استفاده از «موسیقی هوش مصنوعی در المپیک» یک آزمایش اجتماعی هم هست: آیا بزرگترین رویداد ورزشی جهان باید پذیرای موسیقیای باشد که درباره اصالت و مالکیتش سؤال وجود دارد؟ یا باید از ورزشکاران خواست همانقدر که برای حرکتهایشان وقت میگذارند، برای انتخاب موسیقی هم به سمت آثار انسانی و شفاف بروند؟ بسیاری میگویند این رشته قرار است خلاق باشد؛ پس چرا بهجای انتخاب یک قطعه واقعی دهه ۹۰، به سراغ چیزی میروند که تنها «شبیه دهه ۹۰» است؟
ورود هوش مصنوعی به هنر اجتنابناپذیر است، اما هر جا پای صحنههای نمادین و جهانی مثل المپیک وسط باشد، حساسیتها چند برابر میشود. موسیقی هوش مصنوعی در المپیک فقط یک انتخاب برای پر کردن چند دقیقه اجرا نیست؛ یک نقطه برخورد بین فناوری، فرهنگ، اقتصاد هنر و حقوق مالکیت فکری است. اگر این مسیر بدون چارچوب روشن ادامه پیدا کند، ممکن است در آینده بهجای بحث درباره زیبایی اجرا، مدام درباره منشأ دادهها، شباهتها و دعواهای کپیرایتی حرف بزنیم—و این همان چیزی است که میتواند روح خلاقیت را از ورزشهای هنری کمرنگ کند.
سوالات متداول
منبع:
